امروز داشتم تووسایلم دنبال یه چیزی میگشتم
یهو رسیدم به چادرمشکیش
استری چادرش کثیف بود
نمیدونم چی بود
داشتم فک میکردم آخرین بار اینو کجا پوشیده کجا رفته باهاش...
با پای کجش که ای کاش هیچ وقت اونجوری نمیشد کجا رفته...بابام چقدر بهش غر زده سر رفتنش و اومدنش...همیشه وقتی چادرشو میدیدم سرم میکردم
میدیذ و میخندید میگفت شبیه خاله قزی شدی اما این بار نپوشیدمش نبود که ببینه...
اخه که چقدر دلم براش تنگ شده...
برچسب:
نویسنده: یاسین نوروزی