روز چهارم۱۰ ژانویه
صب ساعت ۷ تست قنددخون گرفتم ۸۲ بود بهش چایی با قند دادم و شیره انگور ...
تا ظهر که دکتره اومد یکم سرحالترراز روز قبل بود
تووافتاب با روغن کلی ماساژش دادم و باهاش ورزش کردم .
فردا زنگ میزنم دکترش اگه اوکی داد حرکتای که قبلن فیزیوتراپ باهاش کار میکرد رو من الان انجام میدم باهاش تا پاهاش کمکم جون بگیره .
داداشم میگه اگه حالش بد شد جیغو داد نکن نترس خواب بیدارش نکن .شاید در حال رفتن باشه جون به سر میشه
اما من فک نمیکنم اونقدر حالش بد باشه که بخواد بمیره ...
دکتره اومددو پانسمان زخم بسترشو عوض کزد و رفت سزم زد گفت کلی داروی تقویتی تو سرم خالی کرده ولی بعد رفتنش کلن مادر خواب بودد تا الانمکه ساعت ۱۱ است خیلی دسشوری نکرده
خیلی خوابم میاد امروز انقدر رفتن و اومدن که نزاشتن بخوابم... کلافه دارم میشم موقع پ شدن هم هستمدبیشتر کلافه میشم
همسر هم اومدن اینجا طبق معمول رفت گرفت خوابید ... کاش یکیبود این تاریخ و این زمان یکم بهم دلداری و توجه میداد کلن کنارم بودر.... اما خب چه حیف
خوابم میاد نمیتونم بیشترربنویسم
به امید فردای بهتر ...
راستی کلن موبایل و نت همه چیز قطعه...
روز پنچم۱۱ ژانویه
خب امروزم تموم شد و خداروشکر نسبتا خوب بود
فقط موندم چرا زیرشکمش درد میکنه و یکم ورم داره
امیدوارم چیز خاصی نباشه
صب که بیدارشدیم چایی درست کردم زیر افتاب خابوندمش کلی ماساژش دادم ورزشش دادم
ناهار درست کردم
سوپشو دوست داشت
قندش خوب بود ولی از صب افت فشار داشت حتی این اخر شبی ۶و ۷ تشون میداد دستگاه که زنگ زدم خوااهرم اومد
ایشالله که این روند خوب شدن پیشرفت داشته باشه و روز به روز بهترربشه ....
دلم میخواد چشامو ببندم و باز کنم ببینم همه جیز تموم شده
جنگ
دعوای همسر باخانواده اش
مریضی مادر
بی پولی
همه چیز
چتد روزه نتاقط شدع معلومم نیست کی وصل بشه
امروز صب سر برنگشتن مادر یه داد زدم اما بعد بوسش کردمو عذرخواهی کردم
عصرم فشارش پایین بود نمک پاشووتو دهنش خالی کردم که حسابی بهش بر خورده بود.
همسر هم اومدن اینجا و چنددساعتی اینجا بودکه خداییش خیلی هم روحی بهم کمک کرد این کار...
خلاصه اینکه امروز گذشت و بریم روز ششم ببینیم چه خبره ....
روزششم۱۲ ژانویه
امروز روز خیلی پرکار ووخسته کننده ای بود...
ازز صبح همش بدو بدو تا ظهر و
صبح فشارش پایین بود نمک و غذا و ...
خستم خیلی زیاد
روانم جسممم
روانم
روانم
امرزو پرستاره اومدش گفت احتمالن مامانتون دیگه نتونه راه بره و اب پاکی رو ریخت رو دستم ...
نمیدونم چی بشه ولی ...
خیلی خستم
کاش کمی همسرم هوامو داشت کاش کمی توجه میکرد
فک میکنم همین روزاس که از پا در بیام...
غذا خوردنم خیلی کم شده
خوابم ...
استراحتم....
چی میخواد بشه
بغض و ناراحتی همه ی وجودمو گرفته
فک کنم تصمیم درست جدا شدن باشه ...
من میخوام یکی کنارم باشه که توی شرایط سخت و بد مث الان دلداریم بده نه اینکه هرچی زنگ میزنم در دسترس نیست یا خاموشه ....
روز هفتم و هشتم ۱۳ و ۱۴ ژانویه
دیروز سر شب یهو صفحه گوشیم خاموش شد
یادم نیست چه جوری گذشت
شب پسر خالمو و زنشو خاهرش اومدن اینجا ...
من حوصله ندارم حوصله هیچکسو ...
ولی دیشب تاصبح چندبار مامانم بیدارشد و ناله کرد
امروز هم از صب ... قنددخونشو گرفتم فشارشو
ورزش دادم
به سختی بیدار شدم چون شب بد خابیده بودم
امروز مادر بی حوصلتر و هوشیارتر از شب و روزای قبل بود
خسته شده غر میزنه سوپ نخورد قرص قندشو نخورد
پرستاره اومدولی بخیه نکرد سر قیمت به توافق نرسیدیم
رفت فردا صب میادش
فک کنم از من خوشش اومده ...:)
امریکا میخواد به ایران حمله کنه دررطی ۲۴ ساعت اینده
اینترنت نداریم
۲۸ جواب ازمایش مامان میاد سرطان روده؟خوشخیم یا بدخیم؟؟چه واژه ی نا اشنایی
شیمی درمانی بشه یعنی موهای قشنگ مامانم میریزه
چقدر این چند ماه و این چند روز برام سخت و تلخ و طولانی گذشت ...کاش میشد پرت شد به یه سال بعد ...
قدر روزای خوبمو نمیدونستم چند ماه پیش
کاش الان پارسال بود
خدایا خودت مامانمو شفا بده زمینگیرش نکن ...
صبربده بهمون
جمعه ف مهمونی میده برای عروسش ... ظاهرا معارفه اس
بیچاره مامانم که تو این وضعیته ...
چقدر گناه داره این زن ...
جیگرم براش کبابه ...
روز نهم ۱۵ ژانویه
امروز تا ساعت ۳ پیش مادر بودم
بعد رفتم ناخنانو درست کردم اگه فردا خاستم برم کمک ف و اینا تمییز باشه و البته زنگ زد و گفت شبه که فک نکنم شب برم کلن کنسله ...
اومدم خوته .. یه اشغالدونی کامل بود خونه ... کثافت دونی مرغدونی...
ظاهرا باباشون به یه خواهراشون وکالت نامه داده و...چی بگم والا
ظاهرا هیچ خبری از ارثیه نیست:))
خب بگذرم از این مسله
۹ روزه نت نیس...
بی حوصله و کم اشتهام خیلی...
مامانم خیلی بد قلقی و بداخلاقی میکنه خدا کمکش کنه... چی میخواد بشه نمیدونم
کاش برمیگشتیم به چنددماه پیش ...
روز دهم و یازدهم
امروزر۲۸ دی ماهه
جواب ازمایش مامانم باید اماده میشد ولی هندز نشده
امیدوارم این طولانی شدن زمانه نشونه ی خوبی باشه
پنچ شنبه عصر من رفتم خونه و دیروز ظهر که شنبه بود برگشتم
دو شبی خونه بودم
بد نبود ولی خب
جمعه شب هم رفتم خونه ف عروسشو دعوت کرده بود
خیلی دختره زشت بود
پشیمونم از اینکه رفتم...
نیمه شعبان جشن عقدشونه
کاش تا اون موقع مامانم بهتررشده باشه
امروز این پزستاره میگفت شاید مامانت اون موقع بیمارستان باشه
زودتر بگیرن ...
نگران نشدم من ... توکل برخدا هرچی میخواد پیش بیاد همون میشه دیگه
بیچاره مامانم زخم بستر گرفته پشتشو بخیه کرده
دلم براش کبابه
بابام چقدر خوش شانس بود که رفت و این مریضی مامانمو ندید ... دستاش ورم کرده ولی ادرار نمیکنه
هرچقدر اب میدم فایده نداره
ادراررنمیکنه
واقعا نمیدونم چیکار کنم...
این دو روز من نبودم م اینا اینجا بودن...دهنشون صاف شده بود ...
روز دوازدهم
۲۹ دی
امروز حدود ۱۸یا۱۹ روزه مادر عمل کرده
اوضاعش خیلی جالب نیست .جواب ازمایش هم نیومده ... معلوم نیس جی در انتظارمونه... خدا خودش بهمون رحم کنه ...
شبا تنها نیستم یکی میاد پیشم برای خوابیدن
امروز شکمش تا ساعت ۳ و ۴ کار نکرد دستشوییش هم تیره بود که پرستاره امپول زدو زیاد شد و روشن
خلاصه روز پرچالشی بود
از اول صب که ف اومد اینجا و رفت
پتوشست ...
عقد پسرشه نیمه شعبان
ماکه نمیریم تازه بابامون مرده کجا بلند بشیم بریم ...
بخوابیم
به امید فردای بهتر ....
روز سیزدهم
امروز۳۰ دی ماهه
مامانم هر روز پرخواب و شبا ناله میکنه برای خوابیدن خ میاد اینجا که مثلن من نترسم...
عقده خواهرزادمه و من گفتم نمیام... دل و دماغشو ندارم
شبا فیلم میبینم سوجان ...
روز چهاردهم
۱ بهمن
ادم میمونه چی بگه...
خداروشکر کنیم از اینکه طاقت اوردیم و داره میگذره..
کاش مادرم راه میرفت نمیخوام اخرین تصویر راه رفتنش تو ذهنم با واکررباشه
کاش زودتر تموم میشه این ماجرا...
۲۱ روز گذشت از عمل روده هاش
جواب ازمایشش هم که نیومده ...
اب میخوره ولی پس نمیده ... همش جمع میشه تو بدنش
کاش ادرارش بیشتر میشد ...
امروز صب ف اومددودگفتم من نمیام عقد وفلان
خیلی بهش بر خورد...
چی میخواددبشه ... خدا میدونه
بخابیم به امیددروزای بهترر
روز ۱۵
۲ بهمن
۱۵ خاستم بنویسم اما مامانم صدام کرد و بعد دیگه یادم رفت ....
برچسب:
نویسنده: یاسین نوروزی